Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker بهونه ی بودن من
سفارش تبلیغ
صبا
بهونه ی بودن من

نویسنده: مامانی  دوشنبه 87/2/16  ساعت 8:8 عصر

 سلام ؛
 فعلن این  عکس رو داشته باشید:
 
                                           
 
                                           
 

 
 
ماشاءالله یادتون نره ها ؛اگه سابقه تون خرابه هم اسفند دود کنید..


نویسنده: مامانی  جمعه 87/2/13  ساعت 3:22 عصر

دختر ناز من بالاخره ! به دنیا اومد

بله ، و در کمال ناباوری دختر بود!! خیلی خوشحال شدم یعنی شدیم .ساعت یک و ربع نیمه شب ششم اسفند سال پیش این اتفاق فرخنده روی داد..البته موقع روی دادنش خیلی هم واسه من فرخنده نبودا..

ولی هر روز که میگذره سختی ها یی که کشیدم رو فراموش میکنم و طعم شیرینی های زندگی رو بیشتر حس میکنم

نینی مامان الان خوابیده وگرنه من عمرا جرات میکردم بیام اینجا بشینم و از خاطراتش واستون بلبل زبونی کنم. تو این مدت وبلاگ قبلی و اصلیم رو بستم ! فقط گهگاهی به نی نی سایت سر میزنم و خاطره ای مینویسم.که امروز یاد این وبلاگ افتادم و اومدم دستی به سر و گوشش بکشم اگه دیدم استقبال شد ادامه میدم ان شاءالله وگرنه برای در و دیوار که نمیخوام بنویسم میرم مث آدم ! یه دفتر خاطرات میخرم توش قلم میفرسایم و الکی پول اینترنت و تلفن و ... نمیدم .

به امید سلامتی نی نی من و نی نیهای شما

علی یارتون



نویسنده: مامانی  سه شنبه 86/9/6  ساعت 12:1 صبح

ااااوووووووووووووفففف...چقدر لباس!موندم کجا جا بدم اینا رو..
ما که تو خماریش موندیم.اما کم نیاوردیم.زدیم تو گوش هرچی لباس دخترونه و پسرونه بود.دوتا دوتا سوا کردیم و بار کردیم آوردیم خونه.حالا به تکاپو افتادیم جاشو باز کنیم.
خدمت شما عارضم که این شیطونی که همه چشم براهشن هنوز اسم نمیدارد..تعجب هم ندارد.به دلیل اختلاف سلیقه و گاهی اوقات نبود سلیقه تا اعلام نتیجه قطعی سه ماه وقت باقیست..
از حال ما جویا باشید باید بگویم که روحیاتمان در کمال ناباوری دارد به سمت مادر شدن میرود انگار...آخه کی فکر میکرد من ..من ...من یه روزی حس مادرانه پیدا کنم؟؟؟؟؟
واسه خودم هم عجیبه و اینجاست که به لطف خدا پی میبرم که اگر این محبت و مهر مادری را در زنان قرار نمیداد چگونه در مقابل تحمل اینهمه سختی با کوچکترین تکان جنین اینهمه کیف میکردند؟؟؟
وقتی پدر جنین! هم دلش به حالم میسوزد ،میفهمم که عمرا حس پدری به پای حس مادری برسد...

                                           


اینروزها که میگذرد ،آخرین روزهای دو نفره ماست...نمیدانم خوشحالم یا مضطرب..هرچه هست تغییر گنده ای در حال وقوع است،به لطف خدا نعمتی بر نعمتهایمان افزوده میشود ،دعایمان کنید.

 

 



نویسنده: مامانی  سه شنبه 86/8/29  ساعت 3:18 عصر

این روزها برای مدت طولانی فراموشش میکنم.با همان جدیت گذشته ها کارهای خونه رو انجام میدم .بالا و پایین میرم.خم و راست میشم.این طفلک هم مثل آدمهایی که با دستبند به هم وصل شدن همه جا دنبال من میاد .صداشم در نمیاد طفلک.
دلم به حالش میسوزه.وقتی سعی میکنم تصورش کنم با یه حس ناشناخته روبرو میشم .انگار ازین کار خوشم نمیاد.همینجور مبهم و شطرنجی بیشتر کیف میده .میدونم خودشم دوست داره ناشناس بمونه.اگه نمیخواست حداقل روز سونوگرافی یه روی خوش نشون میداد...حالا خوش هم پیشکشش اصلن روشو نشون نداد....
دیگه هرکسی حدس خودشو قبول کرده و منتظر نوبت بعدی سونو هم نیست.فقط تنها معضل خرید لباسهاش بود که تصمیم گرفتیم از هر دو نوع بخریم..چاره ای نیست.دست بالاش اینه که اگه پسر شد دخترونه ها رو میذاریم واسه خواهرش و بلعکس !برای انتخاب اسم هم هنوز به نتیجه قاطعی نرسیدیم.این بابایی که من میبینم تاروزی که شناسنامه شو بگیره روز به روز نظرش عوض میشه.خدا به خیر کنه..یه روز میگه حسین،فرداش یاد شهید همت می افته میگه ابراهیم..پس فرداش تو روزنامه زندگینامه طیب رو میخونه میگه طیب اونم به کسر «ط» و کسر «ی» !!حتی یه روز میگفت آریو برزن...!!
از سونو این دفعه هم براتون بگم که به سفارش دکتر با باباش رفتیم من که چیزی نمیدیدم فقط به سقف خیره شده بودم و سعی میکردم از حرفهای دکتر و همسرم چیزی که میبینن رو تصور کنم..خانم دکتر هم حسابی سر ذوق اومده بود و تک تک اعضا و جوارح بچه رو نشون باباش میداد بابا محمد هم با خوشحالی میگفت:عزیزززززم...طبق گفته خودش صورت بچه رو هم دیده بود!با لپهای آویزون و اخمهای سامورایی و لبهای غنچه ای !!با این حساب  از هر دو طرف یه چیزایی به ارث برده ...نصف، نصف.

تا اول دی ماه که مامانم اینا تصمیم دارن سیسمونی بیارن باید یه خونه تکونی حسابی هم بکنم.وقتی فکر میکنم چقدر کار دارم و دست تنها با کلی درس تلمبار شده ،میخواد گریه ام بگیره..توکلمون به خداس و امیدمون به مامان

پر حرفی بسه.محتاج دعای شما هستیم همچنان.ضمن اینکه عیدتون هم مبارک.



نویسنده: مامانی  دوشنبه 86/8/7  ساعت 1:57 عصر

امروز وارد ماه ششم از دوران سازندگی میشیم.یه چیزی شبیه وجدان هرجا میرم دنبالمه..خدا که هرجا هستیم دنبالمونه قدمش به چشم! اما این وجدانه بدجور مزاحم گناه کردنه..گناه که هیچ، حتی اگه یه کار ناپسند یا عادت بدی هم بخواد ازمون سر بزنه دوتا چشم کوچکولو اما خشن میاد جلومون که یعنی:بله ؟بله؟نفهمیییییییییییییییییدم!!

خیلی باید مواظب کاهامون باشیم .چون غیر از خدا یه موجود معصوم دیگه هم شاهد اعمال ماست...حالا جواب خدا رو میدیم این فینگیلی رو چی کارش کنم با اون چشاش؟

موعد دکتر رفتنم هم فرا رسیده این بار برای تعیین جنسیت باید بریم .دکترم کلی سفارش کرده که پدرشو دفعه بعدی بیار..حالا این پدر که هیچ خاله ها و مامان و بابا هم تو نوبتن...هرکدوم هم میگن :«من اصل کاریم!!اصلن من باید ببینمش»..خلاصه که همین روزا یه لشگر کشی میکنیم به مطب دکتر راستش جرات نمیکنم به دختر و پسر بودنش فکر کنم حتی!آخه به قول یه بنده خدا هروقت تونستین یه مژه ی افتاده شو برگردونید سر جاش واسه خدا تکلیف معلوم کنین که دختر میخواین یا پسر!!!حالا تنها دغدغه ی من سلامتی نی نی مه.وگرنه بچه خوبش خوبه مگه نه؟

دیگه چیزی برای گفتن به ذهنم نمیاد جز التماس دعا...ان شاءالله با خبرهای خوب میام.




لیست کل یادداشت های این وبلاگ

و اما دخترم
من به دیـــــــنا اومدم !
حس مادری
همچنان تو خماری ..
وجدان کوچولو!
[عناوین آرشیوشده]


 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت




تعداد کل بازدید
16255
تعداد بازدید امروز
0
تعداد بازدید دیروز
2

درباره خودم
بهونه ی بودن من
مامانی
عشق را چشیدم و دیگر هیچ ..
لوگوی خودم
بهونه ی بودن من


دوستان
فاطمه زهرا کوچولو
حس قشنگ مادری
کلبه ای پر از من و تو
نی نی سایت
پسرای من ؛یاسین و دانیال
فاطمه زهرا، عزیز دل مامان و بابا





آرشیو
برای جونورم
بهونه ی بودن من
9 ماه ؛ فرصتی برای خودسازی


اشتراک
 

{ Lilypie Breastfeeding PicLilypie Breastfeeding Ticker}